هفته بیست و ششم دخملم
خوبی عشق مامانی خوب خوش خوشانت شده تو شکمم بلای من تازگیا وقتی میخوابم شیطونیات شروع میشه
بابایی این روزا باهت حرف میزنه شروع میکنی به لگد زدن
این روزا وقتی حالم بد میشه بابایی اروم باهت حرف میزنه تو هم اروم میشی همش میپرسم چی میگی میگه بینه منو دخترمه ای منم حرصم میگیره
اخه یه کچلو من حسودم مامانی
دو روز پیشم سالگرد ازدواجمون بود ولی یادم رفت عکس بگیرم برات بزام ببخشید مامانی ایشالاه دفعه بد عکس خودتو میزارم عاشقه باباییم خیلی ماهه از وقتی تو اومدی تو دلم من یه ذره حساس شدم همش زود عصبانی میشم داد میکشم ولی بابایی هیچی نمیگه
خیلی دوسش دارم عاشقتم بابایی
امروز رفتم ازمایش خون دادم واسه هفت ماهگی دوشنبه که وقته دکترمم هس جوابشو میدن خدا کنه خوب باشه راستی سونو هم میرم خیلی دلم میخود دوباره تو اون تلوزیون ببینمت اخه سونو ها همش دسته دکتره منم دلم هی مخود ببینمت این دفه عکس میگیرم ازش همیشه پیشم باشه توهم مامانی زود بزرگ شو زود بیا پیشه ما
بای بای عسلمممممممممممممم



هفته بیست و ششم دخملم
