شرمندم
سلام بچه ها شرمنده تو بیمارستان نوشتم کیسه ابم پاره شد ولی دیگه نتونستم ادامه بدم انیسا خوبه ولی جریان ما طولانی یه روز میام تعریف میکنم فعلن سرم شلوغه
نویسنده :
مامانی ووو باباییی
20:40
سفره هفت سین
اینجا چون مه ساز روشنه همه جا مه شده مامانی اینجاهم خاموشه میخواستم بزارمش تو ضرف سفالی ولی چون نمی تونستم برم بیرون گذاشتم تو ظرف شیشه ای ...
نویسنده :
مامانی ووو باباییی
9:08
عید
سلام عشق مامانی خوبی عسله مامانییییییییییی خیلی خوشحالم که امسال توهم پیشه ما بودی موقع تحویل سال خیلی ساکت بودی ولی بعدش شیطونیاتو شروع کردی مامانی همش خدارو شکر میکردم که امسالم به خوبی شروع شد و تو بابایی کنارمین امسال سفره هفت سین رو چیدیم ولی برا تحویل رفتیم خونه مامانی که خاله ها هم اونجا بودن چون مامان بزرگ به خاطر بچه خواهرش ناراحت بود نخواستیم تنها باشن راستی مامانی سرویس خوابتم انتخاب کردم بد رنگ و کاغذ دیواری میخوایم بریم بخریم بیاد یواش یواش اتاقت رو بچینم عشقم راستی دیروز خاله ثریا سوپریز کرد مارو بی خبر از استارا اومد و برات لباس خیلی خوشملی خریده که عکسشو با سیسیمونیت میزارم برات الینا دختر خالت همش...
نویسنده :
مامانی ووو باباییی
9:06
خبر خوب
خوبی عسله مامانی عشقم دیروز با بابایی رفتیم دکتر ووووووووووووووووو بداز انجام سونو گفت که مایع زیاد شده جای نگرانی نیست وای که ما چه قد خوشحال شدم اون موقع دکترم گفت خیلی خوب داری رشد میکنی آی من فدای اون دستاتتتتتتتتتتتتتت پاهای کوچلوت بشم که همش داشتی تکون میدادی اونجا یه بارم دستت رو گذاشتی رو سرت ما رو خندوندی ورجک همه میگن دخمله بلایی میشی وقتی به دنیا اومدی راستی مامانی همه عکسایه سونو رو میخوام باهم بزارم برات واسه همون از دستم ناراحت نباش عشقم فقط چند ساعت مونده تا سال تحویل بشه منو بابایی خیلی خوشحالیم که امسال تو هم کنارمونی فعلن بای بای عشقم تا سال بد عاشقتم عسیسممممممممممممممممممممممممممممممممممم ...
نویسنده :
مامانی ووو باباییی
10:18
هفته بیست و ششم دخملم
خوبی عشق مامانی خوب خوش خوشانت شده تو شکمم بلای من تازگیا وقتی میخوابم شیطونیات شروع میشه بابایی این روزا باهت حرف میزنه شروع میکنی به لگد زدن این روزا وقتی حالم بد میشه بابایی اروم باهت حرف میزنه تو هم اروم میشی همش میپرسم چی میگی میگه بینه منو دخترمه ای منم حرصم میگیره اخه یه کچلو من حسودم مامانی دو روز پیشم سالگرد ازدواجمون بود ولی یادم رفت عکس بگیرم برات بزام ببخشید مامانی ایشالاه دفعه بد عکس خودتو میزارم عاشقه باباییم خیلی ماهه از وقتی تو اومدی تو دلم من یه ذره حساس شدم همش زود عصبانی میشم داد میکشم ولی بابایی هیچی نمیگه خیلی دوسش دارم عاشقتم بابایی امروز رفتم ازمایش خون دادم واسه هفت ماهگی دوشنبه که وقته دکترمم هس جوابشو...
نویسنده :
مامانی ووو باباییی
12:02
ناراحتی
هفته بیست و پنجم گل دخترم سلام عسلمممممممممممممممممممم خوبی مامانی خوب داری شیطونی میکنی ها ضربه هات محکمتر شده طوری که دیگه دردم میگیره ولی من همه این روزارو دوست دارم هرچه قدر که سخت باشه این رو زا زیاد حوصله ندارم پسر خاله ای فوت شده منم حال حوصله زیادی ندارم اجازه شرکت تو مراسمم ندارم حتی چند روزم مخفی کردن این موضوع رو ازم بابایی این روزا زود میاد خونه یا مارو میبره با ماشین میگدونه یه عالمه لباس گل سر هایه خوشمل خریدیم برات ولی بابایی نمیدونه کسی که مثله داداش بود برامون الان نبودنش چه قدر سختهخیلی جون بود مامانی دخملش تازه رفته بود تو شیش سال ولی تو اصلن ناراحت نباش مامانی فقط شیطونی کن شاد باش زود بزرگ شو دوست دارم عشقم خ...
نویسنده :
مامانی ووو باباییی
12:01
عکس عروسی
اینجا داشتیم میرفتیم عروسی عمه الناز 6ماهته ...
نویسنده :
مامانی ووو باباییی
12:01
بیست و چهار هفتگی دخملم
خوب مامانی از کجا شروع کنم چند روزه نیستم بد عروسی عمه الناز که یه عالمه به ما خوش گذشت توهم همش شیطونی کردی تاشب همه چی خوب بود که بدش حاله من دوباره بد شد رفتیم دکتر بد انجام سونو مشخص شد که مایع کم شده باید دو هفته استراحت کنم مایعات زیاد بخورم دو هفته بد برای کنترول دوباره برم اگه خوب نشه باید بستری شم ولی تو اون اوضاع یه خبر خوب بهمون دادن که اونم دخملی بودنت بود منو بابایی خوشحالیم چون همش داشتی واسمون ژست میگرفتی یا دستات بالا بود یا پاهات اخرشم دستت رو بردی دهنت که الهی من فدات شممممممممم عسله خودم بدن هم عکس عروسی رو که ازت انداختیم میزارم هم عکس سونوگرافی هاتو نمیتونم زیاد بشینم مامانی برم دیه بابای دخمله ن...
نویسنده :
مامانی ووو باباییی
12:00










