آنیساآنیسا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

انیسا بهانه زندگی

ترس از دست دادنت

مامانی اجازه زیاد اومدن به nisuنوزادن رو نداشتیم چون هنوز شیر نمیخوردی موقع ملاقات که فقط مامان هاو باباها اجازه ورود داشتن اومدیم پیشت دیدم تو دستگاهت نیستی همون جا نشستم پا هام سست شده بود بابایی نمیدونست منو بلند کنه یا جای تورو بپرسه دستاش یخ کرده بود منم تند تند میگفتم اینجا بود کجاست پس پرستارم بداز پرسیدن اسمت گفت دستگاهش رو عوض کردیم اوجا نوشته بودن انیسا کریمی تاریخ تولد 93.1.29 با وزن 1.200 قد 39                                      ...
11 تير 1393

روزی که به دنیا اومدی

سلام مامانی ببخشید که دیر اومدم پنج شنبه که درد من شروع شد موقع ملاقات بود همه اومده بودن و بابایی هم کنار تخت نشسته بود وقتی داشتیم ححرف میزدیم انگار یه چیزی محکم زدن به شکمم دردش اونقدر زیاد بود که نمی تونستم صاف بشینم بابایی هم همش میگفت چی شد چی شد به ما گفته بودن چون ابی ندارین این دردا طبیعیه منم بهش گفتم چیزی نیست نگران نشو ولی بداز اینکه رفتن ایندردا 2 ساعت یه بار میگرفت تااینکه 7 صبح به 10 دقیقه یه بار شد که دیگه داشتم داد میکشیدم پرستارم زود دکتر صدا کرد و بعد از معاینه معلوم شد خانومی داره میاد منم با گریه زنگ میزدم به همه بد بخت شدیم بچه داره میاد اونقدر ترسیده بودم که نمیتونستم لباسی که اورده بودن بپوشم راستی نگفتم که اجازه ن...
11 تير 1393

خاطرات بیمارستان

سلام گل دخترم الان تو اتاقت خوابیدی بعداز دوساعت گریه کردن من فرست نوشتن پیدا کردم خوب منو فرستادن هایریکس و بهم امپول بتاماتازون تزریق کردن واسه این که اگه زود اومدی ریه هات کامل تشکیل شده باشه  کناره من یه خاله دیگه بود که اونم به خاطر بالا بودن قند خونش اورده بودن و از شانس خوب ما اونم 29 هفته بود نی نی نازشم دخمل بود اسمشم اطلس باهم دوست شده بودیم فرداش یکی به اسم پروین که من پر پری میگفتم بهش  اوردن شرایطش مثله من بود ولی اون 30 هفتش بود ما 3 تا باهم دوست شده بودیم قرار بود منو پر پری یه ماه بمونیم ولی مامان اطلس 3 روز بد مرخص شد بگذریم که تو اون مدت چند نفر به جاش اومدن مامانی شب به پرپری یه امپول زدن ازدستش اونم دردش گ...
26 خرداد 1393

روز هایه پراز استرس

سلام مامانی میخوام از روزی شروع کنمم به گفتن که همش خدا خدا میکردم اتفاقی برات نیوفته 1393.1.17ساعت 6صبح کیسه اب مامانی پاره شد و بابایی مارو زود بردبیمارستان تو راه همش دل داری    میدادمنو در حالی که خودش از من بیشتر نگرانتر بودچشاش قرمز شده بود فکر میکرد من نمیفهمم که گریه کرده  حدسم درست بود دکتر هم گفت کیسه پاره شده ولی گفت جایه نگرانی نیست تاوقتی که دردت شروع نشده میتونیم توشکمنت نگه داریمش باید بستری بشی منو با انبو لانس به بیمارستان طالقانی منتقل کردن واز شانس بد من دکترم تو اون بیمارستان عمل نمیکرد هرچه قدر به دکتر گفتم گریه کردم که بریم بیمارستان خودت قبول نمیکرد من گفتم چرا قبول نمیکنی اقایه دکتر گفت بیمارستان ...
24 خرداد 1393