سلام مامانی ببخشید که دیر اومدم پنج شنبه که درد من شروع شد موقع ملاقات بود همه اومده بودن و بابایی هم کنار تخت نشسته بود وقتی داشتیم ححرف میزدیم انگار یه چیزی محکم زدن به شکمم دردش اونقدر زیاد بود که نمی تونستم صاف بشینم بابایی هم همش میگفت چی شد چی شد به ما گفته بودن چون ابی ندارین این دردا طبیعیه منم بهش گفتم چیزی نیست نگران نشو ولی بداز اینکه رفتن ایندردا 2 ساعت یه بار میگرفت تااینکه 7 صبح به 10 دقیقه یه بار شد که دیگه داشتم داد میکشیدم پرستارم زود دکتر صدا کرد و بعد از معاینه معلوم شد خانومی داره میاد منم با گریه زنگ میزدم به همه بد بخت شدیم بچه داره میاد اونقدر ترسیده بودم که نمیتونستم لباسی که اورده بودن بپوشم راستی نگفتم که اجازه ن...