روز هایه پراز استرس
سلام مامانی
میخوام از روزی شروع کنمم به گفتن که همش خدا خدا میکردم اتفاقی برات نیوفته
1393.1.17ساعت 6صبح کیسه اب مامانی پاره شد و بابایی مارو زود بردبیمارستان تو راه همش دل داری میدادمنو در حالی که خودش از من بیشتر نگرانتر بودچشاش قرمز شده بود فکر میکرد من نمیفهمم که گریه کرده حدسم درست بود دکتر هم گفت کیسه پاره شده ولی گفت جایه نگرانی نیست تاوقتی که دردت شروع نشده میتونیم توشکمنت نگه داریمش باید بستری بشی منو با انبو لانس به بیمارستان طالقانی منتقل کردن واز شانس بد من دکترم تو اون بیمارستان عمل نمیکرد هرچه قدر به دکتر گفتم گریه کردم که بریم بیمارستان خودت قبول نمیکرد من گفتم چرا قبول نمیکنی اقایه دکتر گفت بیمارستان ما nisuنوزادان نداره بچت از بین میره ولی اونجا به دلیله آموزشی بودنش مجهز تره استاداش از من بهترن منم به خاطر همین دیگه اسرار نکردم توی انبولانس مامان جون ها هم بودن با خاله مهسا بابایی هم با ماشین پشت ما میومد همش نگرانت بودیم که زود بیای هنوز کچلو بودی 29 هفتت بود وزنت 1کیلو خلاصه رفتیم اوجا منو بردن اتاق انتظار برای زایمان اونجا وقتی اون زنارو دیدم که داشتن درد میاد برای زایمان ضربان قلبه دو تا مونم زیاد شد ترسیده بودم فشارم 15شده بود دکترا وقتی بخیه هامو برداشتن که ببینن زایمان شروع شده یا نه مردم و زنده شدم دکترم گفته بود بیهوشت میکنم موقع برداشتنش ولی اونا این کارو نکردن خلاصه بداز یه ساعت وقتی دیدن دردی ندارم من به هایریکس {اتاق ویژه}منتقل کردن
داری گریه میکنی ادامشو بد مینویسم
ادامه دارد.........


روز هایه پراز استرس 

