خاطرات بیمارستان
سلام گل دخترم
الان تو اتاقت خوابیدی بعداز دوساعت گریه کردن من فرست نوشتن پیدا کردم
خوب منو فرستادن هایریکس و بهم امپول بتاماتازون تزریق کردن واسه این که اگه زود اومدی ریه هات کامل تشکیل شده باشه کناره من یه خاله دیگه بود که اونم به خاطر بالا بودن قند خونش اورده بودن و از شانس خوب ما اونم 29 هفته بود نی نی نازشم دخمل بود اسمشم اطلس باهم دوست شده بودیم فرداش یکی به اسم پروین که من پر پری میگفتم بهش اوردن شرایطش مثله من بود ولی اون 30 هفتش بود ما 3 تا باهم دوست شده بودیم قرار بود منو پر پری یه ماه بمونیم ولی مامان اطلس 3 روز بد مرخص شد بگذریم که تو اون مدت چند نفر به جاش اومدن مامانی شب به پرپری یه امپول زدن ازدستش اونم دردش گرفت منم بهش خندیدم اخه خیلی داد میکشید وقتی پرستار گفت نخند الان به تو هم میزنم اولش فکر کردم شوخی میکنه ولی دیدم داره میاد حالا هی اون میگفت دستت رو باز کن من نمیزاشتم انگار بچه شده بودم اخرش یه پرستار دیگه رو صدا کرد اون دستم رو گرفت و امپول رو تزریق کرد ولی اصلن درد نگرفت نمیدونم چرا پر پری داشت داد میکشیداون امپوله هپارین بود که از از لخته شدن خون جلوگیری میکردو هر 6ساعت تزریق میشد برامون دیگه جاش کبود شده بودبه جز اون یه جورابایی هم داده بودن که خیلی تنگ بود ماهی در میاوردیم پرستارا داد میکشیدن بپوشیم
به دستمون سرم وصل بود میگفتن باید مایعات زیاد بخورین ماهم که وقتی پا میشدیم ابمیوه بخوریم چون از سرم امپول میزدن برامون رگا خراب شده بود ماهم که دستمون رو تکون میدادیم دیگه سرم نمیرفت پرستاراهم میومدن جاش رو عوض میکردن همه جای دستامون جای امپول بود ولی میگفتم عیبی نداره حداقل میدونم سالمی
مامانی هر 3 ساعت یه بار میومدن نوار قلب میگرفتن ازت با درجه حرارت بدنمون که اگه بالا بود احتمال عفونت وجود داشت وباید بارداری متوقف میشد که خدارو شکر این اتفاق نیفتاد بابایی همیشه میگفت وقتی میان نوار قلب بگیرن زنگ بزن منم گوش بدم صداشو خوشم میاد
مامانی یه روز منو خیلی ترسوندی اصلن حرکت نمیکردی منم هرچه قدر شیرین خوردم به چب خوابیدم ولی فایده ای نداشت دکتر اومد گفت امروز باید همش به دستگاه وصل باشی تا ما ضربان قلبشو چک کنیم منم که ترسیده بودم همش گریه میکردم ولی بعد از دوساعت دکتر گفت همه چی خوبه میتونیم خواموش کنیم دستگاه ولی من گفتم هنوزم حکت نداری دکترم گفت به احتمال زیاد خوابیده ولی میخوای خیالت راحت باشه تاشب روشن بمونه اشکالی نداره موقع ملاقاتم همه صدای قلبتو شنیدن وای که بابایی چه قد کیف کرد هی میگفت ساکت باشین میخوام بشنوم خلاصه همه بهش میخندین توی نیم وجبی وقتی بابایی باهات حرف میزد تکون میخوردی وقتی ساکت میشد توهم تکون نمیخوردی اخ که من قوربونت بشم
خلاصه همه چی خوب بود تا بعد از 12 روزکه روز پنج شنبه درد من شروع شد
ادامه دارد.............


خاطرات بیمارستان 


