آنیساآنیسا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

انیسا بهانه زندگی

روزی که به دنیا اومدی

1393/4/11 19:39
257 بازدید
اشتراک گذاری

سلام مامانی ببخشید که دیر اومدم

پنج شنبه که درد من شروع شد موقع ملاقات بود همه اومده بودن و بابایی هم کنار تخت نشسته بود وقتی داشتیم ححرف میزدیم انگار یه چیزی محکم زدن به شکمم دردش اونقدر زیاد بود که نمی تونستم صاف بشینم بابایی هم همش میگفت چی شد چی شد به ما گفته بودن چون ابی ندارین این دردا طبیعیه منم بهش گفتم چیزی نیست نگران نشو ولی بداز اینکه رفتن ایندردا 2 ساعت یه بار میگرفت تااینکه 7 صبح به 10 دقیقه یه بار شد که دیگه داشتم داد میکشیدم پرستارم زود دکتر صدا کرد و بعد از معاینه معلوم شد خانومی داره میاد منم با گریه زنگ میزدم به همه بد بخت شدیم بچه داره میاد اونقدر ترسیده بودم که نمیتونستم لباسی که اورده بودن بپوشم راستی نگفتم که اجازه نمیدادن که همراه داشته باشیم .پری اومد کمک کرد پوشیدم اون ازمنم بیشتر ترسیده بود حق داشت با اون دادایی که من میکشیدم هرکی بود میترسید خلاصه منو بردن بالا گفتن هنوز وقتش نیست باید کمی صبر کنی بابایی . من هرچه قدر گفتیم هر چه قدر میخواین بدیم ببرین سزارین قبول نکردن شرایط زایمان طبیعی رو داری باید طبیعی به دنیا بیاد مامانی  ساعت 3 نیم بود که زنگ زدن به بابایی که میتونین ابمیوه بیارین واسش ولی باید خانوم بیاد بالا اوناهم مامان بزرگ رو فرستاده بودن منم که خیلی زیاد داد میکشیدم طفلکی ترسده بود دستاش میلرزید بعد از خردن ابمیوه درد من زیاد شد زود بردن اتاق زایمان که شما نیم وجبی یه ربع مونده به 6 به دنیا اومدی دکتر نوزادن  که مرد بود کنارم ایستاده بود که زود رسیدگی کنه یه عالمه خجالت کشیدم ازش  وقتی اومدی داشتی گریه میکردی منم داد میکشیدم که نفس میکشه دکتر هی میگفت سالمه که گریه میکنه منم میگفتم نه یه چیزی شده به من نمیگین دکتر که داشت تو دستگاه تورو ماینه میکرد گفت به خاطر بتامازون هایی که تزریق کردی ریه ها کامل تشکیل شده نیازی به دستگاه اکسیژن نداره نگران نباش از خودت سالم تره اخه میدونی زده بودم سرم رو در اورده بودم و بداز اون یه عالمه خون ریزی داشتم که 3 ساعت بالا نگهم داشتن تند تند امپول میزد تند تند برام ویگفتن اگه خون ریزی بند نید مجبوریم یه واحد خون تزریق کنیم برات که خدارو شکر بند اومد بدا از اون چند بار محکم شکمم رو فشار دادن که ببینن خونی میاد که نیومد منم به بخش منتقل کردن ولی همش فکرم پیشه تو بود با اینکه یه لحضه دیده بودمت دکتر جند بار اومد پایین گفت وضعیتش خوبه نگران نباش ولی من همش نگران بودم صبح گفتن ساعت 11 می تونی بیای ببینیش منم با کمک خاله افسانه رفتم بالا ولی چون الاسم مناسب اوون بخش نبود اجازه ندادن زیاد بمونم پیشت منم اون روز مرخص شدم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

ترنم
14 تیر 93 9:25
وای عزیزم با اون شرایط یازم تونستی طبیعی بدنیا بیاری باریک اله به این مامان قوی واقعا میگن بهشت زیر پای مادران است بخاطر همین سختیاشه خدا آنیسا جون رو براتون نگهداره