بدون عنوان
هفته نوزدهم بند انگشتی
سلام عسلمممممم
توشکم مامانی خوش میگذره همش داری شیطونی میکنیییییییییییییی
وای که خوش به حاله من میشه همش وقتی تکون میخوری دیروز عروسی بودیم توهم از عوض من همش خودتو تکون دادی تو شکممممممممم
انگار توهم فهمیدی که مامانی همیشه پای رکس تو مهمونی هاست گفتی بزار حالا که مامانی نمیتونه به رکسه من از عوضش شیطونی کنم مامانم نارحت نشه
وای که من چه قدر خوش به حالم شده بود دیروز
وقتی هم که برگشتیم باز تکون میخوردی ولی تا بابایی میومد دستشو بزاره توی ورجک دیگه تکون نمیخوردی ههههههههه
اخرشم دیگه خسته شد وای که داریم روزارو میشماریم که زودتر توبغلت بگیریمت
الان هم تا چند دیقه بد بابا بزرگ خاله مهسا مامانی میان خونه تا یه سری بهمون بزنن خدا میدونه خاله باز چه اسمایی واست پیدا کرده دختر خالت هدیه هم تو جونب و جوش پیدا کردنه اسمه ولی نمیدونن اسمت خیلی وقته که حاظره ههههههههههههههههههه الکی خودشونو دارن خوش میکنن هههههههه ولی من اسمتو تا به دنیا نیومدی نمیگم تا بمونن تو خماری هههههههههههههههه وای که الان شکممو با ورزشگاه عوضی گرفتی داری همش لگد میزنی ولی به دردش می ارزه حس خوبی بهم میده کاشکی میشد مثل بابایی زود زود میتونستم خم بشم بوست کنم ولی ناز کردنتم خوبه
تو بلا وقتی بابایی باهات حرف میزنه ساکت میشی
عسله مامان وقتی بابایی دستشو میزاره یه ذره تکون بخور بزار بابایی هم خوشحال شه افرین عسله مامانی
فعلن بای بای تا یه روزه دیگه



بدون عنوان
