آنیساآنیسا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

انیسا بهانه زندگی

عید

سلام عشق مامانی خوبی عسله مامانییییییییییی خیلی خوشحالم که امسال  توهم پیشه ما بودی موقع تحویل سال خیلی ساکت بودی  ولی بعدش شیطونیاتو شروع کردی مامانی همش خدارو شکر میکردم که امسالم به خوبی شروع شد و تو بابایی کنارمین امسال سفره  هفت سین رو چیدیم ولی برا تحویل رفتیم خونه مامانی که خاله ها هم اونجا بودن چون مامان بزرگ به خاطر بچه خواهرش ناراحت بود نخواستیم تنها باشن راستی مامانی سرویس خوابتم انتخاب کردم بد رنگ و کاغذ دیواری میخوایم بریم بخریم بیاد  یواش یواش اتاقت رو بچینم عشقم راستی دیروز خاله ثریا سوپریز کرد مارو بی خبر از استارا اومد و برات لباس خیلی خوشملی خریده که عکسشو با سیسیمونیت میزارم برات الینا دختر خالت همش...
7 فروردين 1393

خبر خوب

خوبی عسله مامانی عشقم دیروز با بابایی رفتیم دکتر ووووووووووووووووو بداز انجام سونو گفت که مایع زیاد شده جای نگرانی نیست وای که ما چه قد خوشحال شدم اون موقع دکترم گفت خیلی خوب داری رشد میکنی آی من فدای اون دستاتتتتتتتتتتتتتت  پاهای کوچلوت بشم که همش داشتی تکون میدادی اونجا یه بارم دستت رو گذاشتی رو سرت ما رو خندوندی ورجک همه میگن دخمله بلایی میشی وقتی به دنیا اومدی راستی مامانی همه عکسایه سونو رو میخوام باهم بزارم برات واسه همون از دستم ناراحت نباش عشقم فقط چند ساعت مونده تا سال تحویل بشه منو بابایی خیلی خوشحالیم که امسال تو هم کنارمونی فعلن بای بای عشقم تا سال بد عاشقتم عسیسممممممممممممممممممممممممممممممممممم   ...
29 اسفند 1392

هفته بیست و ششم دخملم

  خوبی عشق مامانی خوب خوش خوشانت شده تو شکمم بلای من تازگیا وقتی میخوابم شیطونیات شروع میشه بابایی این روزا باهت حرف میزنه شروع میکنی به لگد زدن این روزا وقتی حالم بد میشه بابایی اروم باهت حرف میزنه تو هم اروم میشی همش میپرسم چی میگی میگه بینه منو دخترمه ای منم حرصم میگیره اخه یه کچلو من حسودم مامانی دو روز پیشم سالگرد ازدواجمون بود ولی یادم رفت عکس بگیرم برات بزام ببخشید مامانی ایشالاه دفعه بد عکس خودتو میزارم عاشقه باباییم خیلی ماهه از وقتی تو اومدی تو دلم من یه ذره حساس شدم همش زود عصبانی میشم داد میکشم ولی بابایی هیچی نمیگه خیلی دوسش دارم عاشقتم بابایی امروز رفتم ازمایش خون دادم واسه هفت ماهگی دوشنبه که وقته دکترمم هس جوابشو...
26 اسفند 1392

ناراحتی

هفته بیست و پنجم گل دخترم   سلام عسلمممممممممممممممممممم خوبی مامانی خوب داری شیطونی میکنی ها ضربه هات محکمتر شده طوری که دیگه دردم میگیره ولی من همه این روزارو دوست دارم هرچه قدر که سخت باشه این رو زا زیاد حوصله ندارم پسر خاله ای فوت شده منم حال حوصله زیادی ندارم اجازه شرکت تو مراسمم ندارم حتی چند روزم مخفی کردن این موضوع رو ازم بابایی این روزا زود میاد خونه یا مارو میبره با ماشین میگدونه یه عالمه لباس گل سر هایه خوشمل خریدیم برات ولی بابایی نمیدونه کسی که مثله داداش بود برامون الان نبودنش چه قدر سختهخیلی جون بود مامانی دخملش تازه رفته بود تو شیش سال ولی تو اصلن ناراحت نباش مامانی فقط شیطونی کن شاد باش زود بزرگ شو دوست دارم عشقم خ...
26 اسفند 1392

بیست و چهار هفتگی دخملم

  خوب مامانی از کجا  شروع کنم چند روزه نیستم بد عروسی عمه الناز که یه عالمه به ما خوش گذشت توهم همش شیطونی کردی تاشب همه چی خوب بود که بدش حاله من دوباره بد شد رفتیم دکتر بد انجام سونو مشخص شد که مایع کم شده باید دو هفته استراحت کنم مایعات زیاد بخورم دو هفته بد برای کنترول دوباره برم اگه خوب نشه باید بستری شم   ولی تو اون اوضاع یه خبر خوب بهمون دادن که اونم دخملی بودنت بود منو بابایی خوشحالیم چون همش داشتی واسمون ژست میگرفتی یا دستات بالا بود یا پاهات اخرشم دستت رو بردی دهنت که الهی من فدات شممممممممم عسله خودم بدن هم عکس عروسی رو که ازت انداختیم میزارم هم عکس سونوگرافی هاتو نمیتونم زیاد بشینم مامانی برم دیه بابای دخمله ن...
26 اسفند 1392

هفته بیست و سوم بند انگشتی

  سلام عشقم خوبی مامانیییییییییییییییییییی خیلی ببخشید که کمی اومدنم طول کشید اخه بد از رفتن به دکتر انجام سونو باز برعکس خوابیدن تو وووووووووو نفهمیدن جنسیتت درست فرداش حال من باز بد شد ولی خدارو شکر هرچند که حالم تند تند بد بشه تو خوبی و سالمممممممممممممممم هر روز بزرگتر بزرگتر میشی تکوناتم بیشتر دکترم گفته زیاد نگران این دردا نباشم رفته رفته بهتر میشم خدا رو شکر بابایی همیشه پیشمونه نگران تا من یه اخ میگم زود میاد پیشمون حتی اگه نصف شب باشه جمعه عروسی عمه الناز خدا کنه تا اون موقع بهتر شم وگرنه نمیتونم برم هتل باید خونه بمونم مثل همیشه استراحت مطلق نباید زیاد بشینم برم دیگه بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس عشق مامانی و باباییییییییییییییییی...
26 اسفند 1392

بدون عنوان

هفته بستو یکم بند انگشتی   سلام عشق مامانی خوبی گلم این رو زا خیلی شیطون شدی اروم قرار نداری امروز بیشتر از روز هایه دیگه زیر دلم درد میکرد هرچه قدر باهات حرف میزدم لالایی میخوندم اهنگ باز میکردم فایده ای نداشت تا اینکه به بابایی زنگ زدم بیاد خونه که اگه خوب نشد بریم بیمارستان ولی بابایی اود و دستشو گذاشت رو شکمم منم اهنگ لالایی باز کردم همون موقع اروم شدی تا الن که دیگه درد نکرده من به همه میگم این بلا شیطونه میگن نه بلایه مامانی الهی فدات شم  عزیزم وای کاش زود بیای دیگه نمی تونم تحمل کنم می خوام بغلت کنم بوست کنم باهات بازی کنم تو وروجکم از من تغذیه کن بزرگ شو زود بیا تا یه روز دیگه بای بای عسلم       ...
6 اسفند 1392

بدون عنوان

هفته بیست و دوم بند انگشتی   سلام مامانی داری کم کم بزرگ میشی حرکاتت داره بیشتر میشه این رو زا کمی سرمون شلوغه اخه عروسی عمه النازه شاید این رو زا نتونم زیاد بیام بنویسم برات ولی همیشه باهات حرف میزنم بابایی هم این رو زا سرما خورده زیاد حالش خوب نیست راستی خاله مهسا هم سرما خورده زیاد نمیاد پیشمون تا منم سرما نخورم این رو زا مامانی عاشق لالایی بالشتک ابری شدی همش میخوای اونو باز کنم برات لالایی دیگه که باز مینم یه لگدایی میزنی که حس میکنم الان از شکمم میای بیرون وروجک راستی فردا میریم دکتر میگم خودشم سونو گرافی کنه جان مامانی این دفعه پاهای نازتو باز کن عشقم بوس دوس بای بای عسل مامانییییییییییییییییییییییییییییییییی   ...
27 بهمن 1392

بدون عنوان

هفته بیستم بند انگشتیییییییییی   سلام عسیسمممممممممممممممممممممممم خوبی مامانیییییی عشقم امروز رفتی تو هفته بیستم وای که من چه قد خوشحالم که روز به روز برزگ میشی دیروزبا  بابایی رفته بودیم واسه من لباس بخریم توهم اونقد ورجه ورجه کردی که واسه توهم خریدیم بعدش ساکت شدی شیطون  مامانیییییییییییییی چون تا حالا پاهاتو باز نکردی جنسیتتو بفهمیم واسه همون برات سفید نارنجی خریدم بعدن عکسشو میزارم برات  یه ذره لباسم از مکه برات خریدم که خیلی ماهننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن حتی مامان بزرگ از مکه کربلا هم که  هنوز تو نبودی برات لباس وسایل خریده ویییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوش به حالت نیومده همه عاشقت...
12 بهمن 1392