آنیساآنیسا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

انیسا بهانه زندگی

بدون عنوان

سلام عشق مامانی   خوبی عسلم ببخشید که چند روزه نتونستم بیام بنویسم برات اخه منی که خوشحال بودم این ترم دانشگاهم تموم میشه ولی نشد چون تو دوتا از درسام که به خاطر مریضیم نمیتونستم شرکت کنم واستادا باهام لج کرده بودن و منم چون تخصصی بود چیزی بلد نبودم کار خودشونو کردن و زیر 10 بهم دادن حالا باید بهمن ماه هم دوباره برم دانشگاه ولی تو ناناز مامان ارزش همه اینا رو داری حتی حاظرم باز روزی دوتا امپول بزنم ولی تو سالم باشی عشق مامان چون با هر بار تکون خوردنت همه دردام فراموش میشه شیطونکم دیگه داری به پنج ماهگی نزدیک میشی ووووولباسای من کوچیک باید این روزا برم خرید ویییییییییییی عروسی عمه جونتم داره نزدیک میشه بیاید به اون روزم لباس بخرم ر...
8 بهمن 1392

بدون عنوان

هفته نوزدهم بند انگشتی   سلام عسلمممممم     توشکم مامانی خوش میگذره همش داری شیطونی میکنیییییییییییییی  وای که خوش به حاله من میشه همش وقتی تکون میخوری دیروز عروسی بودیم توهم از عوض من همش خودتو تکون دادی تو شکممممممممم انگار توهم فهمیدی که مامانی همیشه پای رکس تو مهمونی هاست گفتی بزار حالا که مامانی نمیتونه به رکسه من از عوضش شیطونی کنم مامانم نارحت نشه وای که من چه قدر خوش به حالم شده بود دیروز وقتی هم که برگشتیم باز تکون میخوردی ولی تا بابایی میومد دستشو بزاره توی ورجک دیگه تکون نمیخوردی ههههههههه اخرشم دیگه خسته شد وای که داریم روزارو میشماریم که زودتر توبغلت بگیریمت الان هم تا چند دیقه بد بابا بزرگ خاله ...
5 بهمن 1392

بدون عنوان

سلام گلم   امروز حرکاتت زیاد شده    ای جاننننننننننننننن صبح با تکونات بیدار شدم کاش هر روزهمین کارو تکرار کنییییییییییییییییییی خیلی حسه خوبیه الان که پشت کامپیوترم باز داری تکون میخوری شطون بلایه منننننننننننننننننننننننننننن امروز میخوام برم بیرون کتاب بخرم برات بخونم اخه خیلی خوشت میاد وقتی صدای اذان میاد دیگه تکون نمیخوری گوش میکنی وقتی هم تموم میشه شیطونیاتو شروع میکنی هههههههههههه اونقدر خوشم میاد از این کارت صبح حموم بودم  اونجاهم تو شکمم همش ول میخوردی منم قلقلکم میومد ههههههههه راستی دیرو خاله مهسا اومده بد همش شکممو بوس میکرد ولی تو تکون نخوردی ههههههههه خیلی شیطونی عسلم برم موهامو خشک کنم دیگه بای بای...
3 بهمن 1392

بدون عنوان

هفته هیجدهم بند انگشتی   سلام عسل مامان  تو امروز جهار ماهته عسلممممممممممم خیلی ببخشید که دیر شروع کردم به نوشتن اخه عشق مامانی حالم زیاد خوب نبود باید همش میخوابیدم و روزی یه امپول میزدن برام تازه دو سه روزیه حالم خوب شده می تونم بشینم بابایی هنوزم میگه زیاد تکون نخورررررررررررررررر. موبایل ضرر داره کامپیوتر ضرر داره ولی من حرفشو گوش نمیدم میخوام هر هفته بنویسم برات وقتی بزرگ شدی بخونی »»»»»»»»»»»راستی دیروز با مامانی بابایی خاله مهسا رفتیم سونو واسه تعیین جنسیت خاله مهسا از همه مششتاق تر بود بفهمه دخملی یا پسمل ولی تو بلا ضد حالا زدی بهمشون هههههههه پاهاتو اند...
3 بهمن 1392